تبليغاتX
مهدی ندری
























مهدی ندری

 

از منزل کفر تا به دین یک قدم است
وز عالم شک تا یقین یک نفس است


این یک نفس عزیز را خوش میدار
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط مهدی ندری| |

 

خدایا :

مرا همواره ، آگاه و هوشیار دار ،

تا پیش از شناختن درست و کامل کسی 

یا فکری ، مثبت یا منفی ،

قضاوت نکنم .

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط مهدی ندری| |

 

مردی که تنها به راه میرود با خود میگوید
در کوچه میبارد و گرما در خانه نیست
حقیقت از شهر زندگان گریخته است،من با تمامِ حماسه ام به گورستان خواهم رفت
وتنها
چرا که
به راستی، کدامین همسفر میتوان اطمینان داشت؟
و به راستی
آنکه در این راه قدم برمی دارد به همسفری چه حاجت است؟

شاملو

 

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط مهدی ندری| |

 

سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟
خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟


نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن
طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟


طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن
آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟


طالع تیره ام از روز ازل روشن بود
فال کولى به کفم خط خطا دید چرا؟


من که دریا دریا غرق کف دستم بود
حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟


گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟


آمدم یک دم مهمان دل خود باشم
ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

 

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط مهدی ندری| |

 

دیروز


ما زندگی را


به بازی گرفتیم


امروز ، او


ما را ...


فردا ؟

 

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط مهدی ندری| |

 

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است


تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ، در خود چکیدن است


ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم
پرواز بال ما ، در خون تپیدن است


پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است


ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه ، خود را ندیدن است


گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است


بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است

 

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط مهدی ندری| |

 

سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم


چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم


اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم


اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم


اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !


گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !


دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط مهدی ندری| |

 

حرفهای ما هنوز ناتمام ...


تا نگاه می کنی :


وقت رفتن است


بازهم همان حکایت همیشگی !


لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود


آی ...


ناگهان


چقدر زود


دیر می شود ...

 

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط مهدی ندری| |

 

 

گفتی : غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو ؟
شیرین من ، برای غزل شور و حال کو ؟

پر می زند دلم به هوای غزل ، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو ؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو ؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو ؟

 

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط مهدی ندری| |

 

 

اما


با این همه


تقصیر من نبود


که با این همه ...


با این همه امید قبولی


در امتحان سادهْ تو رد شدم

 

نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط مهدی ندری| |